مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

347

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اين ماجرا جرئت نيست . و لكن اى فرزند ، من ترا چيزى بياموزم كه شايد ترا سودمند افتد و من نيز جان و مال خود را در راه تو بگذارم تا ترا به مقصود رسانم . ملك‌زاده گفت : اى مادر ، آن چيست ؟ عجوز جواب داد : اى فرزند ، تو دختر وزير را از من خواستگارى كن كه من دعوت ترا اجابت كنم . از آن‌كه كس نتواند بيك جستن از زمين به آسمان رود . ملكزاده گفت : اى مادر ، تو زنى هستى خردمند . همه كارها نيك ميدانى . آيا كسى را ديده‌اى كه اگر سر او به درد آيد ، مرهم بدست خويش نهد ؟ عجوز گفت : لا و اللّه اى فرزند . ملكزاده گفت : كار من بدينسان است . مرا دل به ديگرى مايل نيست . مرا نمىكشد مگر عشق او . به خدا سوگند اگر مرا يارى نكنى ، من هلاك خواهم شد . اى مادر ، تو بغربت من رحمت آور . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك‌زاده گفت : بغربت من رحمت آور . عجوز گفت : اى فرزند ، به خدا سوگند دل من ازين سخنان تو پاره‌پاره مىشود . و لكن حيلتى در اين كار ندارم . ملكزاده گفت : تمناى من از تو اينست كه ورقه‌اى از من بسوى او برسانى و بجاى من دست او را ببوسى . عجوز را دل بر وى بسوخت . به او گفت : هرچه مىخواهى ، بنويس تا من ورقه بوى رسانم . چون ملكزاده اين سخن بشنيد ، از فرح ، پريدن گرفت و دوات و كاغذ خواسته ، اين ابيات بنوشت : اى دل شده مبتلاى عشقت * تا چند كشم بلاى عشقت جان و دل و عقل و دين بيك بار * درباختم از براى عشقت